تبلیغ سمند سورن در اوکراین !
+ نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 19:51  توسط azim
|
همیشه
| معلمت همه شوخی و دلبری آموخت | جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت | |
| غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم | که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت | |
| تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین | به چین زلف تو آید به بتگری آموخت | |
| هزار بلبل دستان سرای عاشق را | بباید از تو سخن گفتن دری آموخت | |
| برفت رونق بازار آفتاب و قمر | از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت | |
| همه قبیله من عالمان دین بودند | مرا معلم عشق تو شاعری آموخت | |
| مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه | که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت | |
| مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من | وجود من ز میان تو لاغری آموخت | |
| بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع | چنان بکند که صوفی قلندری آموخت | |
| دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن | کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت | |
| من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش | ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت | |
| به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست | ندانمش که به قتل که شاطری آموخت | |
| چنین بگریم از این پس که مرد بتواند | در آب دیده سعدی شناوری آموخت |
| چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت | که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت | |
| بلای غمزه نامهربان خون خوارت | چه خون که در دل یاران مهربان انداخت | |
| ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم | که روزگار حدیث تو در میان انداخت | |
| نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو | برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت | |
| تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار | که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت | |
| به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند | دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت | |
| همین حکایت روزی به دوستان برسد | که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت |

یک مقام مسوول درسازمان ملی جوانان: گواهینامه تخصصی ازدواج اجباری میشود.
| هر که خصم اندر او کمند انداخت | به مراد ویش بباید ساخت | |
| هر که عاشق نبود مرد نشد | نقره فایق نگشت تا نگداخت | |
| هیچ مصلح به کوی عشق نرفت | که نه دنیا و آخرت درباخت | |
| آن چنانش به ذکر مشغولم | که ندانم به خویشتن پرداخت | |
| همچنان شکر عشق میگویم | که گرم دل بسوخت جان بنواخت | |
| سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست | تحفه روزگار اهل شناخت | |
| آفرین بر زبان شیرینت | کاین همه شور در جهان انداخت |